_ به من که چیزی نگفت.اومد تو یه استکان چایی براش ریختم ور داشت رفت بالا.
_ دکتر چی گفت؟!
_ قرصاشو که عوض نکرد.فقط یه برنامه بهش داد.برنامه نرمش روزانه و این چیزا.گفت برا اعصابش خیلی خوبه.
حمید برگه ای را از روی میز وسط هال برداشت. «همینه؟» زهرا که حالا مشغول شستن ظرف ها شده بود سرش را برگرداند. «آره» حمید برگه را سر جایش گذاشت و به سمت در حرکت کرد.نگاهی به راه پله ای که به اتاقی در طبقه بالا منتهی می شد انداخت.راه پله ی ِ فلزی ِ رنگ و رو رفته ای که غبار آلود به نظر می رسید.برگشت.نزدیک گلدان بزرگی نشست و به دیوار تکیه داد. «دیگه به کیا گفته بیان؟!»
_ چی بگم والا؟!دیشب بهش میگم بذار برا جمعه تا همه بتونن بیان.یا پنجشنبه ای،وقتی.میگه الا و بلا باید فردا بیان.تا یک بعد نصفه شب داشت به اینو و اون زنگ می زد ایها الناس رأس ساعت پنج بعد از ظهر خونمون باشید می خوام براتون برقصم!!
_ الآن که ساعت یه ربع به پنجه.بعید می دونم دیگه کسی بیاد.
زهرا دست از ظرف ها کشید.دست های خیسش را با شلوار گشادش خشک کرد و شروع به ریختن چایی کرد. «با قند می خوری یا آب نبات؟»
_ قند بیار.
صدای شُر شر چایی شنیده می شد. «به خدا منم خسته شدم.دیگه بریدم.یه روز بلند میشه میگه می خوام برم شمال.میگم با کی؟میگه با سمانه!میگم عزیز دلم سمانه که اینجا نیس.میگه خب با سعید.میگم سعید سرش شلوغه نمی رسه.» سینی چایی را کنار حمید گذاشت و نشست. «یه روز دیگه میگه می خوام دوباره شعر بگم.میگم خب بگو پسرم.چه عیبی داره؟!خیلی هم خوبه.میگه به نظرت کسی می خرشون؟میگم آره.حتما می خرن.میگه شعر رو که نباید خرید،شعر رو باید خورد!!من دیگه سر در نمیارم از حرفاش» چایی را از سینی برداشت و در قندان دنبال یک قند کوچک می گشت. «دیروز طرفای عصر یه نیم ساعت رفت تو کوچه بعد یه باره امده تو میگه مامان پونزه هزار تومن بده من.میگم برا چی؟میگه می خوام بدم به اوستا گچکار.حالا جرعت داری بهش بگو گچکار خر کیه؟میزنه خودش رو آش و لاش می کنه!» حمید استکان چایی را در نعلبکی می چرخاند و به فرش نگاه می کرد.زهرا هنوز حرف می زد. «به خدا دیروز با سیمین رفتم کیلینیک.دکتر گفت قندت خیلی بالا است.مغزم پوک شده از این قند.دیگه تاب و تحمل قدیم رو ندارم.از روزی هم که این پسره زده به سرش....» حرفش را خورد و خودش را کمی جلو کشید. «حمیدم تو داداش بزرگشی..... بالاخره...... چی بگم؟...... از اون سعید که بخاری بلند نمی شه..... برو باهاش حرف بزن.این هیچیش نیست به خدا.فقط یه هم زبون می خواد.» حمید نگاهش را از فرش کند و به چشمان زهرا دوخت. «چقدر باهاش حرف بزنم؟!» بلند شد و به سمت در رفت.زهرا که چشمانش با حاله ای از اشک براق تر به نظر می رسید،با صدای گرفته ای گفت «کجا میری حالا؟الآن ساعت پنج میشه میاد پایین!»
_ میرم بالا ببینم چه مرگشه دوباره؟!
پله ها را پیمود تا به در چوبی رسید که دستگیره اش زنگ زده بود.در زد. «هادی.... هادی جان.....» هادی با صورتی عرق کرده و چشمانی از حدقه بیرون زده در را باز کرد.موهایش به شدت ژولیده بود.گونه ی سمت چپش مدام می پرید. «سلام داداشی.خوش اومدی.ساعت که پنج نیست.پنجه؟»
_ نه.پنج نیست.
_ پس برو پنج بیا.آفرین پسر خوب!
در را بست اما حمید با دست مانع شد. «نبند درو.برا چی زنگ زدی به کل فامیل تا ساعت پنج اینجا باشن؟این کارا چیه می کنی؟!»
_ خب کارشون دارم.می خوام برقصم براتون.
هادی همچنان در را فشار می داد و حمید با زور سعی می کرد در را باز نگه دارد. «چرا نمی ذاری بیام تو؟» هادی صدایش را کمی بالا تر برد. «برو داداشی.سر ساعت پنج در رو باز می کنم همتون بیاین تو.همتون بیاین.سمانه بیاد.تو بیا.سعید بیاد.میترا.سوسن.سیمین.عمو جلال.مامان.بابا.همه بیاید.همه بیاید تو.» حمید فشار را کم کرد و در باضربه ی نسبتا محکمی بسته شد. «اصلا می فهمی چی داری میگی؟بابا از تو قبرستون پاشه بیاد؟!سمانه از آلمان پاشه بیاد؟چرا انقد دیوونه بازی در میاری؟» جوابی شنیده نشد.حمید چند بار دستگیره زنگ زده در را بالا پایین کرد.در قفل شده بود. «الآن ده دقیقه به پنجه.هیشکی نیومده.فکر می کنی کسی بیاد؟چرا تموم نمی کنی این دیوونه بازی ها رو؟!به خدا آبرو نذاشتی برامون.» صورتش سرخ شده بود و صدایش بلند تر. «بیا ببین مامان چطوری داره می لرزه!» کنار در نشست و به زهرا نگاه کرد که پایین پله ها ایساده بود و دست هایش را به هم می مالید. «هر روز یه بامبول.هر روز یه برنامه.ساعت پنج مگه چه خبره که باید یه ایل آدم بیان اینجا؟» صدای هادی در حالی که کمی می لرزید از داخل اتاق شنیده شد.صدا دور بود انگار چند متری با در فاصله داشت. «برو داداشی.سر ساعت پنج در رو باز می کنم همتون بیاین تو.به خدا باز می کنم.اگه نری بادکنکات رو می ترکونما!» حمید دوباره سر پا ایستاد.ابرو هایش را پایین کشیده بود و گونه هایش را بالا داده بود.آب دهانش را قورت داد و با لحنی مهربان و صدایی آرام تر گفت «در رو باز کن عزیزم.بذار بیام تو.انقدر دلم تنگ شده برات که نگو.بادکنک چیه فدات شم؟!مرد گنده که بادکنک نداره.بادکنک بازی هامون مال بیست سال پیشه.»
_ آره مال اون موقع ها که من دیوونه نبودم.اون موقع ها که میترا می رفت شمال منم می برد.اون موقع ها که زنت به من می گفت آقا هادی!اون وقتا که مخم می کشید کنکور بدم!
حمید مشت محکمی به در زد. «ای توف به این کنکور که همه ی این بدبختی ها از همونه.باز کن این دره لامصبو!!»
زهرا مضطرب و پریشان از پایین راه پله حمید را صدا می کرد. «بیا پایین حمید.پا ندارم بیام بالا.خودتم بُکشی اون درو باز نمی کنه.بیا پایین.» زنگ خانه به صدا در آمد.زهرا آه و ناله کنان به سمت آیفون رفت. «کیه؟.... بیا تو پسرم..... خوش اومدی» حمید وسط راه پله ها بودکه پسری خوش بر و رو با کوله پشتی که در دست داشت وارد شد. «یا الله .... سلام حاج خانم..... سلام آقا حمید.چی شده دوباره؟ صداتون تا سر کوچه میاد ماشالله» حمید کمی نفس نفس میزد. «سلام.به تو هم زنگ زده بیای؟!»
_ ای بابا حرفا می زنی آقا حمید.مگه میشه من نباشم؟به قصاب و بقال محل زنگ زده بیان اونوقت من که رفیق صمیمیشم نیام؟!» حمید جلو رفت و با پسر دست داد. «چاق شدیا منصور!محله های بالا بهت ساخته ها!!»
_ خیلی مخلصیم.حالا ساعت پنج چه خبر هست؟جریان رقاصی چیه؟چرا انقد داد می زدی شما؟!
حمید لبخند تلخی زد و منصور را به داخل خانه هدایت کرد. «حتما حسابی پایه خندتون جور شده ها!می شینید دور هم می گید دوباره خُل و چل بازی های هادی گل کرده.چرا تنها اومدی؟بقیه رفقاش کجان؟فقط اون موقع که برا کنکور و دانشگاه گیرش بودن پیداشون می شد آره؟!»
« این حرفا چیه حمید خان؟به خدا منم تو این دو سال اندازه شما که داداششی غصه خوردم.کم اومدم و رفتم؟..... اون چهار ماهی که بستری بود...... ای بابا..... شما حالت گرفته است می زنی تو حال ما» نگاهی به سینی چایی که نزدیک گلدان بزرگ روی زمین بود انداخت و ادامه داد «بساط چاییت هم که جوره حاج خانم!»
_ بیارم برات؟
_ نیکی و پرسش؟
منصور با تعارف حمید همانجا کنار گلدان نشست. «به خدا من همون روزای اول که با اون دختره تو دانشگاه می پرید گفتم هادی این دختره آدم حسابی نیست.بیخیالش شو.گفتم آمارشو دارم این برنامه داره برا تو.داغونت می کنه ها!» حمید سرش را پایین انداخت و دوباره شروع به بازی با استکان چایی کرد. «می دونم صد دفه اینا رو بهتون گفتم اما چیکار کنم؟الآن همه ی هم دوره ای هامون که کش تمبون هادی هم حساب نمی شدن مدرکشون رو گرفتن و مشغولن.برو ببین با چه حقوقایی.اما هادی چی؟نابود کرد خودشو واسه یه هرزه بی سر و پا!هادی ِ با معدل نوزده و شصت صدم ترم شیش،زنگ میزنه این ور و اون ور میگه ساعت پنج بیاید می خوام براتون برقصم!به خدا می سوزم!» زهرا لیوان پر از چای را جلوی منصور گذاشت و در حالی که قندان را جلو می کشید حرف منصور را برید. «خدا نگذره از سرش که پسر دست گلم رو به این حال و روز انداخت.» منصور شروع به فوت کردن چایی کرد و نگاهی به ساعت مچی اش انداخت.تا ساعت پنج کمتر از پنج دقیقه باقیمانده بود.چای را هورت می کشید. «دکتر چی میگه حاج خانم؟» زهرا با دست چپ پیشانی اش را می مالید. «هیچی.همون حرفای همیشگی.قرصاشم که سر وقت نمی خوره آخه.همه رو برده تو اتاقش اصلا نمی دونم می خوره یا نه؟آقا منصور به نظر شما دوباره تو بیمارستان بستریش کنیم بهتر نیست؟» حمید با صدای نسبتا محکمی اجازه نداد منصور چیزی بگوید. «نه مادر من.چه بهتری؟اون شوک برقی هایی که چهار ماه بهش دادن یادت رفته؟دیوونه خونه هم شد بیمارستان؟!»
همه ساکت شدند.منصور لیوان چایی را روی زمین گذاشت.حمید پای چپش را می لرزاند.زهرا بغض کرده بود و لب پاینی اش را می گزید.زنگ خانه دو سه بار پشت سر هم به صدا در آمد.منصور با لحنی شاد گفت «این دیگه کیه؟چه به موقع هم اومده!» حمید به سمت آیفون رفت. «کیه؟...... بفرمایید....... جان؟؟!........ چه طنابی؟....... یه لحظه صبر کنید.» گوشی آیفون را گذاشت تا صدایش بیرون نرود.«مامان شما کارگر خبر کردی بیاد؟»
_ کارگر؟!کارگر چی؟!!
_ میگه من کارگر ساختمون سر کوچه ام.اومدم طناب رو باز کنم!!!
زهرا از تعجب دهانش باز مانده بود. «طناب؟؟!» منصور که جرعه ای تازه از چایی اش نوشیده بود گفت «حتما اشتباه اومده»
_ نه بابا میگه منزل محبّی!
حمید دوباره گوشی را برداشت. «صبر کن آقا الآن میام دم در» گوشی را گذاشت و به سمت در رفت.منصور هم به دنبالش حرکت کرد.در را باز کرند.مرد میانسالی با کلاهی پشمی و سر و صورتی خاک آلود،با لهجه ی لری سلام کرد.
_ سلام پدر جان.بفرما.
_ من اومدم طناب رو با کنم.
حمید که کلافه به نظر می رسید نگاهی به دست های پینه بسته مرد انداخت و پرسید «چه طنابی؟!!کی به شما گفته بیای اینجا؟»
_ من سر کوچه کار می کنم.تو خونه ی آقای دکتر.دیروز سر کار بودم یه آقایی اومد تو ساختمون گفت این طناب کلفته رو که اینجا افتاده یه روز به من قرض میدی؟گفتم مال من نیست.گفت مال کیه؟گفتم مال اوس حبیب گچکاره.اوس حبیب همون موقع داشت تو اتاق خوابارو گچ کاری می کرد.رفتیم پیشش اونم گفت همینجوری نمیدم باید کرایشو بدی.پرسید چقد میشه کرایش؟اوس حبیب گفت ده تومن.خداییش زیاد گفت ولی خب طنابشم خوب بود.اصلا این طناب نخی ها لامصبا انقدر قرص و محکمن که نگو و نپرس.من خودم یه بار پنج تا کیسه سیمان رو بستم.....
حمید که صورتش به سرخی خون شده بود صدایش را بالا برد. «ول کن این حرفا رو.طنابه چی شد؟!!»
_ هیچی مهندس!چرا جوش میاری؟!پسره رفت ده تومن پول آورد داد به اوس حبیب و طناب رو گرفت.پنج تومن هم ته جیبش بود داد به من گفت فردا سر ساعت پنج بیا خونمون؛پلاک سه منزل محبی،طناب رو باز کن.ما هم گفتیم چشم.حالا هم اوس حبیب تو ساختمون معطل طنابشه.اگه امروز بهش ندین کرایه یه روز دیگه رو هم می گیره ها!
حمید سرش را برگرداند.در اتاق هادی نیمه باز به نظر می رسید.نفس منصو به شماره افتاده بود. «یا امام حسین!» حمید با تمام قدرت فریاد زد «هادی!!» و در یک چشم به هم زدن پله ها را سه تا یکی بالا رفت.در باز بود.وارد شد.منصور و کارگر بلافاصله رسیدند.اتاق به هم ریخته بود.روی میز کنار اتاق استکان نیم خورده ای دیده می شد.صدای زنگ ساعت کوچکی که درست روی پنج تنظیم شده بود،سکوت را تیر باران می کرد.هادی از طناب کلفت و سفید رنگی حلق آویز بود و به آرامی چپ و راست می شد.انگار می رقصید.
وارد مغازه شد.چتر بسته اش را تکاند تا آبش بریزد.نگاهی به اطراف انداخت.سمت راستش قفسه بندی شده بود و قفسه ها پر بود از عروسک های کوچک و بزرگ.از خرس های تپل مُپل دوست داشتنی تا اسپایدر من و بت من.قفسه ها به سه طبقه تقسیم می شد که عروسک های باطری دار در بالا ترین طبقه و باربی ها،وسایل دکتر بازی و خاله بازی در پایین ترین طبقه بودند تا به راحتی توسط بچه های نیم متری برداشته شوند.کمی آنطرف تر خانم میان سالی داشت با فروشنده چانه می زد و تقاضای تخفیف بیشتری داشت.صدای نق زدن های بچه ای هم شنیده می شد که به مادرش اصرار می کرد اسباب بازی مورد علا قه اش را برایش بخرد.«گرونه مامان.......گرونه......دِهَ!!!می گم گرونه....»نگاهی به سمت چپ انداخت.آنطرف هم قفسه بندی بود اما نه طبقه دار.مربع توخالی ِ دکور مانندی به وسیله ی یک تکه چوب بلند به صورت عمودی به دو قسمت مجزا تقسیم شده بود.قسمت راست اسباب بازی های دخترانه و قسمت چپ پسرانه.لبخندی بر لبش نقش بست و با گام های بلند،خودش را به قسمت اسباب بازی های پسرانه رساند.با چشم،اسباب بازی ها را زیر و رو کرد و زل زد به جعبه بزرگ سفید رنگی که عکس یک قطار کوچک روی آن نقش بسته بود.کمی جلو تر رفت و خوب نگاه کرد.خودش بود.همان چیزی که می خواست.رویش را برگرداند و با صدای نسبتاً بلندی خطاب به فروشنده گفت:«آقا ببخشید.این قطاره چنده؟».صاحب مغازه که تازه از شره زن میانسال آسوده شده بود با قیافه ای که خستگی چندین ساعت کار روزانه از آن می ریخت پاسخ داد:
_ کدوم قطار؟
_ همینی که اینجا است.این جعبه سفیده!
_ ها اون!!سی و پنج!
مینا چهره اش در هم رفت.دوباره بدنش را به سمت قفسه برگرداند.کیفش را که روی شانه ی راستش بود جلو کشید و همانجا داخل کیف شروع به شمردن پول کرد.هفت هزار و هشصد تومان بیشتر نداشت.اخمهایش در هم رفت.اصلا فکر نمی کرد اینقدر گران قیمت باشد.لا اقل برای او گران بود.خواست به خانه برگردد و پول جور کند اما یک آن فکر کرد این وقت شب آن هم در این هوای بارانی تا بخواهد با اتوبوس مسیر را برگردد و دوباره خود را به مغازه برساند هم اینجا تعطیل شده و هم جشن تولد تمام شده است.تازه معلوم نبود بتواند این مقدار پول را تهیه کند.دیگر چه کسی به او پول قرض می داد؟دوباره نگاهی به قطار انداخت.خیلی دلش می خواست آن را برای کیارش بخرد.از روزی که دیگر در خانه ی آقای مضفری کار نمی کرد دلش می خواست به جای آن قطاری که از دستش افتاد و شکست یکی عین همان را برای کیارش بخرد و چه شبی بهتر از شب تولدش.آقای مضفری پدر کیارش بود.مینا حدود یک سال هم در خانه آنها کلفتی می کرد و هم از پسرشان کیارش پرستاری.در همان مدت یک ساله به شدت به کیارش وابسته شده بود.شاید چون خودش بچه دار نمی شد.اما از وقتی آقای مضفری زن گرفت دیگر جایی برای او نبود و ناگزیر عذرش را خواستند.یا باید قید جشن تولد را می زد یا کادوی ارزان تری می خرید.یک ماشین کوچک دو سه هزار تومانی از نظرش گذشت.اما خیلی سریع منصرف شد.با خود گفت کیارش حتما امشب کادو های گران قیمتی گرفته و بردن یک هدیه ی ارزان قیمت،فقط و فقط مایه آبرو ریزی است.باز نگاهش را به جعبه ی سفید دوخت و با دست چپ شروع به بازی با انگشتان دست راستش کرد.ناگهان لمس انگشتری که زینت بخش دست راستش بود،بند افکارش را درید و نگاهش را از جعبه سفید رنگ کَند و به انگشتر متصل کرد.دهانش نیمه باز بود و عقیق قرمز رنگِ یادگاری مادرش را می دید.یک نفس عمیق کشید و چشمانش را بست.انگار که داشت خودش را راضی می کرد.به سمت پیشخوان مغازه برگشت.جایی که فروشنده در حال دسته کردن اسکناس های پنج هزار تومانی بود.«آقا ببخشید تا کی بازید؟»
_ سی و پنج...چل....چل و پنج.......پنجا.......پنجا و پنج.....
_ آقا!!!!
_ بله بله........ببخشید متوجه نشدم.آخه هر چی لامصب رو می شمرم ده تومنش کمه.
_ پرسیدم تا کی بازید؟
_ تا نیم ساعت دیگه
خیلی سریع خود را به در خروجی رساند و وارد پیاده رو شد.چترش را باز کرد.باران به شدت می بارید.انگار می خواست آسمان را به زمین بدوزد.پیاده رو خلوت بود و خیابان شلوغ.مردی داشت نزدیک می شد.با چیزی شبیه روزنامه روی سرش را پوشانده بود و یقه های پالتو اش را تا روی گوش هایش بالا کشیده بود.«آقا ببخشید....بخشید»
_ بله؟
_ این دور و ور زرگری نمی دونید کجا هست؟
_ برو بابا!!!زیر این بارون زرگریم کجا بود؟!
مرد غر و لوند کنان دور شد.مینا از کنار پیاده رو به سمت انتهای خیابان شروع به رفتن کرد.در راه همانطور که از خیس شدن لباس هایش می ترسید حواسش به دو طرف خیابان بود تا شاید دکان زرگری را پیدا کند.کم کم داشت نیم ساعت به پایان می رسید.تقریبا انتهای پیاده رو بود که تابلو ای در آن سوی خیابان توجهش را جلب کرد.«سمساری عزیز خان».خیابان هنوز شلوغ بود با این حال خودش را مثل باد به آن طرف رساند.خدا را شکر هنوز باز بود.سریع وارد مغازه شد و نفس زنان خودش را به پیشخوان شیشه ای که چند متر پایین تر از در بود چسباند.«سلام»چند ثانیه گذشت و پیرمردی لاغر اندام با کلاه لبه دار و پالتوی کلفت و مشکی رنگی از پستوی مغازه بیرون آمد.از لباس هایش معلوم بود که در حال رفتن است.«خانم تعطیله.»
_ ببخشید من زیاد کار ندارم.می خواستم یه انگشتر بفروشم.
_ انگشتر؟؟؟مگه اینجا زرگریه؟
_ می دونم زرگری نیست اما این دور و ور زرگری پیدا نکردم.
_ خب اینکه نشد دلیل.این اطرافا زرگری نداره مال خرم نداره!
_ مال خر چیه آقا؟؟؟؟!!!
_ مال خر نمی دونی چیه؟مال خر همونیه که جنس دزدی می خره.
_ این چه طرز حرف زندنه؟جنس چیه؟دزد کدومه؟
_ آخه شما خودت رو بزا جای من.یه زن نفس زنون این موقع شب زیر این بارون میاد تو سمساری می گه می خوام انگشتر بفروشم.شما چه فکری می کنی؟
مینا با نگاهی غضب آلود،پیر مرد را نگرسیت و به سمت در خروجی برگشت.هنوز به در نرسیده بود که صدای پیر مرد میخکوبش کرد.«حالا چرا قهر می کنی؟ماها باهاس حواسمون به کارمون باشه.فرق سمسار با مال خر همینه دیگه.مال خر بدون سوال می خره اما سمسار با سوال!».مینا برگشت اما هنوز اخم هایش را باز نکرده بود.«حالا انگشتره چی هست؟طلاست؟»انگشتر را از انگشت بیرون کشید و از همان فاصله نشان پیر مرد داد.«خدا خیر داده،منه پیر کور از اینجا چطور ببینمش؟بیا بدش ببینم»انگشتر را به پیر مرد داد.او هم با ذره بین ورندازش کرد و چند بار در نور مهتابی مغازه بالا و پایینش کرد.«خوبه که طلا نیست.چون نه پولش رو داشتم نه حال فروشش رو.»
_ چند می خریش؟
_ نقره اش خیلی قدیمیه!یه هوا سیا شده!
_ چند؟؟؟
_ بیس پنچ بیشتر نمی ارزه.اینم فقط به خاطر عقیقش!
_ مگه داری مال دزدی می خری؟این انگشتر خیلی قدیمیه!!
_ چی بگم والا.من همچین اصراری هم ندارم بخرمش.بیا...اصلا نخواستم.
چیزی به پایان نیم ساعت نمانده بود و می دانست وقتی برای تلف کردن ندارد.«سی تومن»
_ نه سی نمی ارزه.اگه می خوای بیس هشت بهت بدم بری پی زندگیت!
مینا کمی فکر کرد و در حالی که به ساعت دیواری مغازه نگاه می کرد گفت:«باشه.قبول»
پیرمرد بیست و هشت هزار تومان شمرد و به مینا داد او هم به سرعت از مغازه خارج شد.هنوز در ِ مغازه بسته نشده بود که پیرمرد گوشی تلفن را برداشت و شماره ای را گرفت.«الو....سام و علیکوم مجید جون............نوکرم............بیبین مجید زنگ میزنی به رفقا امشب همتون مهمون خودمید.......آره.....آره.........بساطم جوره.........فقط قوربونت پنج شیش تا بافور مشتی ور دار بیار مثل اون دفعه لنگ نمونیم.......چی؟؟؟نه بابا گنج چیه؟؟؟؟؟؟؟؟همین الآن با یه اوشکول یَک معامله ای کردم که نگو........سیصد چارصد سوده توش جونه تو........یادت نره پس.........فعلا»
مینا در خیابان می دوید.حسابی خیس شده بود اما فقط و فقط به خرید قطار و لبخند شیرین کیارش هفت ساله؛نه نه حالا دیگر هشت ساله فکر می کرد.وقتی نزدیک مغازه شد دید که فروشنده دارد کرکره را پایین می کشد.با تمام توان چند ده متر باقی مانده را دوید تا قبل از سوار شدن فروشنده به ماشین به او برسد.«آقا......آقا........بخشید»
_ بله؟
_ قطار.......نیم ساعت پیش....
_ من که گفتم نیم ساعت دیگه می بندیم!
_ آقا ترو خدا......
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و قیافه اش را در هم کشید.شاید دلش برای نفس نفس زدن هایش سوخت.«ببین خانم من کرکره رو قفل کردم دزد گیر رو هم زدم.اگه بخوام دوباره برم تو کار می بره.»
_ خب؟
_ اینا رو می گم که بدونی بعد از آوردن قطار حوصله چونه زدن ندارم.اگه همون سی و پنج رو می دی برم بیارم و الا شما رو به خیر و ما رو به سلامت!
_ باشه آقا برید بیارید من پولتون رو می دم.
فروشنده وارد مغازه شد و مینا همانطور که سعی داشت با استفاده از چتر کمتر خیس شود با هفت هزار تومانِ خودش و بیست و هشت هزار تومان انگشتر،پول قطار را جفت و جور کرد.
خانه ی آقای مضفری تنها یک خیابان با مغازه اسباب بازی فروشی فاصله داشت.مینا با قدم هایی بلند و تند مسیر را طی می کرد.حالا بیشتر از این که چتر را روی سر خودش بگیرد،روی قطار گرفته بود تا مبادا خیس شود و همه بفهمند که او مسافتی طولانی را زیر باران پیاده آمده است.گرچه این موضوع از سر و وضع آبکی خودش به وضوح مشخص بود!پلاک بیست و یک را که دید،فهمید تنها دو خانه با منزل آقای مضفری فاصله دارد.هرچه نزدیک تر می شد با دیدن ماشین های مدل بالایی که در طرفین کوچه پارک شده بود بر اضطرابش افزوده می شد.به هر زحمتی که بود خود را جلوی در رساند و بعد از مرتب کردن روسری و مانتویش زنگ زد.لبخند غریضی ای بر لبش رویید،چون آیفون،تصویری بود.«کیه؟»
_ بخشید میشه باز کنید.زمانی هستم.پرستار سابق کیارش.
_ یه لحظه صبر کنید لطفا.من باید از آقای مضفری سوال کنم.
یکی دو دقیقه گذشت که در باز شد و آقای مضفری با کت و شلواری شیک و براق از خانه بیرون آمد.«به به سلام خانم زمانی.خیلی خیلی خوش امدید.بفرمایید خواهش می کنم»
_ سلام آقای مضفری.چرا تشریف اوردید دم در؟خودم میومدم.شرمنده کردید.
_ اختیار دارید خانم.باید ببخشید که معطل شدید.آخه چند وقته این طرفا یه دزد پیدا شده.اینه که به مستخدم ِ امشب سفارش کردم هر کی خواست بیاد تو اول با من هماهنگی کنه.
_ آهان.آقای مضفری مثل اینکه خیلی مهمون دارید.من مزاحم نمیشم فقط اگه میشه یه لحظه کیارش رو صدا کنید هدیه اش رو بهش بدم.
_ مگه من می زارم شما برید؟فقط خدا می دونه کیارش از دیدن شما چقدر خوشحال میشه.بفرمایید خواهش می کنم.بفرمایید.
آقای مضفری جلو افتاد و مینا هم پشت سرش.از پله های ایوان بالا رفتند.هرچه به در ورودی خانه نزدیک تر می شدند صدای موزیک هم بهتر به گوش می رسید.«نه خانم زمانی....با کفش تشریف بیارید.فرشا رو جمع کردیم.»وارد خانه شدند.در اولین نگاه تنها چند ده بچه ی هم سن و سال کیارش به چشم آمدند که وسط مجلس با صدای موزیک بالا و پایین می پریدند.پدر مادر هایی هم که در اطراف نشسته بودند قربان صدقه ی بچه ی خودشان می رفتند و اصلا حواسشان به این نبود که چه کسی داخل می شد یا خارج.مینا با چشمش لا به لای بچه ها جست و جو می کرد تا مگر کیارش را بیابد.پیدایش کرد.چقدر عوض شده بود و چاق!باورش نمی شد در این مدت هشت ماهه ای که او را ندیده است انقدر بزرگ شده باشد.آقای مضفری همانطور که جلوی مینا ایستاده بود فریاد زد:«آقا محسن یه لحظه موزیک رو قطع کن»صدا قطع شد و در یک چشم به هم زدن همه ی جمعیت سرشان را به سمت آقای مضفری بر گرداندند.«ببخشید که وسط شور و حالتون مجبور شدم موزیک رو قطع کنم.اما امشب یه مهمون خیلی ویژه داریم.البته فقط برای کیارش ویژه است نه برای همه.خانم مینا زمانی».این را گفت و از جلوی مینا کنار رفت.چند لحظه نگذشت که کیارش با فریاد «خاله میناااااا!!!!» به سمت مینا دوید و او را در آغوش کشید.«آقا محسن حالا وقتشه.یه دونه از اون آهنگ قشنگات رو بزار مجلس رو روشن کن»صدای موزیک فضا را پر کرد و بچه ها را دوباره به جنب و جوش اندخت.مینا هم دست به دست کیارش وسط بچه ها رفته بود.اما بر خلاف کیارش بالا و پایین نمی پرید.همه حواسشان به مینا بود اما او حواسش به جعبه ی سفید رنگ قطار بود که همانجا کنار در گذاشته بودش.می خندید اما دلش شور می زد مبادا کسی برش دارد یا نکند گم و گور شود.مدام نگاهش می کرد.
کم کم بچه ها از نا می رفتند و هر کدام یا در گوشه ای و یا در آغوش پدر و مادر هایشان ولو می شدند.این بدان معنی بود که بالا و پایین پریدن کافی است و وقت باز کردن هدایا رسیده است.آقای مضفری که خود را به بالای مجلس رسانده بود،بر فراز صندلی ای ایستاد و با صدایی بلند اعلام کرد:«خب نوبتی هم باشه نوبت باز کردن هدایا است.دیگه فکر کنم به اندازه کافی بالا و پایین پریدید بچه ها»مینا همانطور که دست کیارش در دستش بود برای چندمین بار به جعبه سفید رنگ نگاهی انداخت.هنوز سر جایش بود.«اولین کادو تولد از طرف مامان بزرگته کیارش......بزارید ببینم چیه؟؟؟؟بله به افتخارش.......یه هواپیمای کنترل دار.......دست شما درد نکنه.کیارش جان برو مامان بزرگ روببوس.از طرف عمو علی و زن عمو مهری....این چیه خریدی علی؟؟؟چقدر سنگینه؟؟؟؟بله همونی که حدس می زدم.......به افتخارشون......یه سری کامل وسایل اسکی اندازه ی کیارش.......از طرف دایی مرتضی و زن دایی اعظم وااااااااااای یه دستگاه پلی تیری.....مرتضی جون با اینی که تو خریدی این بچه دیگه درس نمی خونه......از طرف دایی سعید......... از طرف دایی قاسم........... از طرف معلم مدرسه کیارش........ از طرف سمیه خانم...........از طرف آقا و خانم محبی..........از طرف میترا خانم........ از طرف همسایه عزیزمون آقای سعادتی........ از طرف مهران..........از طرف رامتین...........از طرف آرش........... »نگاه مینا به دهان آقای مضفری بود اما دیگر صدایی نمی شنید.همه با شنیدن اسم هدایای بعضا چند صد هزار تومانی دست می زدند.کیارش هم مدام برای بوسیدن هدیه دهندگان از این طرف مجلس به آن سمت مجلس در حرکت بود.«مینا خانم.....مینا خانم.....»با صدای زنی که کنار دستش ایستاده بود به خود آمد.«بله؟؟؟»
_ آقای مضفری با شما است.
مینا رو به آقای مضفری که هنوز روی صندلی ایستاده بود کرد و گفت:«بله آقای مضفری؟؟»
_ خانم زمانی ببخشید اما اون کادویی که موقع امدن دستتون بود اینجا نسیتا.دادینش به کیارش؟؟؟
_ نه.هنوز ندادم.اونجاست دم دره.الآن میارمش!
جمعیتی که پشت سرش برای شنیدن اسم هدایا جمع شده بودند را شکافت و به سمت در،جایی که هنوز جعبه سفید رنگ قطار به دیوار راهرو تکیه داده بود حرکت کرد.جعبه را برداشت و به سمت آقای مضفری برگشت.چند جفت چشم مدام تعقیبش می کرد.او به یک چنین محیط هایی عادت نداشت.در راه خدا را شکر کرد که ماشین کوچک دو سه هزار تومانی را نخریده است.«بفرمایید آقای مضفری.ناقابله!»
_ به به....دست شما درد نکنه......کیارش جان بیا ببین خاله مینا چی برات خریده؟؟؟قطار!!!!
کیارش دوان دوان خود را به مینا رساند و یکدیگر را غرق در بوسه کردند.«ممنوم خاله جون.....دستت درد نکنه!!»کیارش می خندید اما از نگاه اطرافیان معلوم بود که هدیه مینا چشم کسی را نگرفته است.کوهی از هدایا در سمت چپ سالن به وجود آمده بود.قطار را هم به آنها افزودند و کیارش به همراه بعضی از دوستان صمیمی اش در آنها غوطه ور شدند.لابه لای لوازم اسکی و لب تاپ و پلی تیری و هواپیما و هزار و یک جور اسباب بازی دیگر اصلا قطار کوچک قرمز رنگ مینا به چشم نمی آمد.کم کم می خواستند کیک را بیاورند اما صدای گریه و ونگ ونگ فرشاد،به شدت گوش همه را می آزرد.فرشاد پسر عموی کیارش بود.بچه ی علی آقا،برادر آقای مضفری.دو سال از کیارش کوچک تر بود اما صد برابر لوس و نونور تر!معلوم بود به جشن کیارش حسودی کرده و دارد می ترکد.هرچه جلوی دستش می گذاشتند پرت می کرد یک طرفی و دوباره جیغ می کشید.انقدر گریه کرد که آقای مضفری بغلش کرد و گذاشتش وسط کوه هدایا.کیارش می خندید و کیف دنیا را می برد.اصلا حواسش به این چیز ها نبود.مینا پشت سر آنها بود و فقط نگاه می کرد.فرشاد کمی آرام تر شده بود.توپ فوتبالی را برداشت و به سمت پدرش پرتاب کرد و چشمش به قطار افتاد.در یک چشم به هم زدن در جعبه سفید رنگ را باز کرد و قطار را بیرون کشید.انگار از رنگ قرمزش بد جور خوشش آمده بود.همه حواسشان یا به کیارش بود یا به چیزی غیر از فرشاد.فقط مینا با صورتی عرق کرده شش دنگ حواسش به بهای انگشتر یادگاری مادرش بود که حالا داشت در دستان بی رحم فرشاد بالا و پایین می شد.خواست برود و قطار را از دست فرشاد بیرون بکشد اما منصرف شد.چون کسی کاری به کار آنها نداشت و درست نبود او یکچنین کاری بکند.فرشاد قطار را بالا و پایین می برد و مثل تسبیح دور سرش می چرخاند.کیارش همه ی فکر و ذهنش در لوازم اسکی و پلی تیری بود.فرشاد قطار را می چرخاند و می خندید.آنقدر چرخاندش تا از دستش رها شد و به شدت با دیوار برخور کرد و چند تکه شد.آنقدر سر و صدا زیاد بود که هیچ کس متوجه این ماجرا نشد.حتی کیارش.چند لحظه نگذشته بود که دو خدمتکار طرفین میزی که روی آن کیکی بزرگ بود را گرفتند و به دستور آقای مضفری آن را جلوی کوه هدایا گذاشتند.قطار ِ سه تکه شده که حالا بیشتر به اسباب بازی های به در نخور شبیه بود توسط یکی از خدمتکاران به سمتی شوت شد تا جا برای پایه ی سمت چپی ِ میز باز شود.هر تکه به سمتی افتاد و مینا نمی دانست کدام یک را باید دنبال کند.آن تکه ای که کنار در دستشویی افتاد؟یا آن یکی که زیر پای جمعیت رفت و له شد؟و یا آن تکه ای که جلوی پای نظافت چی افتاد و توسط او به داخل کیسه زباله پرتاب شد؟کیارش پلی تیری اش را در آغوش داشت و مشغول فوت کردن شمع های کیکش بود.فرشاد ونگ می زد و مینا فقط نگاه می کرد.حتی پلک نمی زد.با دهانی نیمه باز و چشمانی خمار و صورتی عرق کرده آخرین نگاه را به کیارش انداخت که داشت لوازم اسکی اش را می بوسید.آرام از خانه خارج شد.هیچ کس متوجه رفتن او نشد.حیاط را پیمود و وارد کوچه شد.در را بست و در حالی که با جای خالی انگشتر یادگاری مادرش بازی می کرد از ذهنش گذشت که باید با هشصد تومان باقی مانده ته کیفش برای شوهر معتادش سیگار بخرد و الا امشب را هم باید با کتک بخوابد.باران می بارید!